خیابونای شلوغ و چراغای رنگی که خاموش روشن میشن بوق ماشین و بوی کیک یزدی و نون سالاری و کشمشی از مغازه انتهای خیابون و موتورسواری که عجله داره و از پیاده رو بین عابرین رد میشه و هر کی بهش با یه نگاه تند و بعضاً فحش میدن و پلیس سرچهارراه که با دستش به راننده هایی که بی توجه به چراغ راهنمان علامت ایست میده و من که بی هیچ هدفی فقط اطراف رو نظاره میکردم و آروم آروم قدم برمیداشتم و بدون قصدخرید به مغازه لباس فروشی ، عینک فروشی ، فرش فروشی و حتی قصابی و قفل و کلیدسازی و عطاری و .... یه نگاهی مینداختم و عبور میکردم ...... ادامه دارد
برچسب:
نویسنده: هستی امینی
تاريخ: جمعه
12 اسفند
1401 ساعت: 3:04